سمفونی و رقص شعله‌ها

زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

سمفونی و رقص شعله‌ها

زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

امتحان قوه

روز بعداز مرخص شدنم از بیمارستان رفتم مدرسه و همان روز امتحان قوه داشتیم! خانم معلم دیکته گفت و بعد ورقه ها را جمع کرد و سر کلاس صحیح میکرد. چوب خانم معلم هم بغل دستش بود و هر شاگردی که کمتر از ۱۲ میگرفت صدایش میکرد و کف دستش را با چوب میزد. یکی از همشاگردیهایم را صدا کرد و بعد از اینکه کف دست شاگرد فلکزده را حسابی چوبکاری کرد٬ ورقه اش را داد و گفت برو و بیشتر تمرین کن. همکلاسیم نگاهی به ورقه امتحانی کرد و با چشمهای اشک آلودش نگاهی بمن کرد و گفت:

 خانم اینکه مال ما نیست! این مال سمفونی هست که همش غایب بوده!

من اسم کوچکم را بالای ورقه نوشته بودم که فقط یک حرف کم داشت تا شبیه فامیلی همکلاسیم شود!

خانم معلمم منو صدا کرد. رفتم جلو کلاس و گفت که همه بچه ها واسم کف بزنند و یک کارت ده آفرین هم گرفتم. آخه من دیکته ۹ گرفته بودم!

 

بیمارستان لولاگر

وقتی بیمارستان بودم٬ مامانم نمیدونست که من کجا هستم ولی شنیده بود که مریضخونه هستم. یه عالمه گشته بود تا منو پیدا کرده بود. خودش میگه من یواشکی میومدم میدیدمت و یه عالمه بوست میکردم و بهت میگفتم که به بابات نگو من اومده بودم به دیدنت وگرنه از اینجا میبرتت یک بیمارستان دیگه تا من نتونم ببینمت. من که یادم نمیاد ولی حتما به بابام نگفته بودم.

بابام دوست نداشت که من نون دولت رو بخورم. شماره تلفون همسایه مان را داده بود که هر وقت مرخص شدم٬ فوری زنگ بزنم و خبر بدم تا زود بیاد و بریم مغازه (خانه مان).

 بعد از دو ماه یکروز عصر آقا دکتر اومد و گفت فردا مرخص میشم. من هم فوری زنگ زدم و به بابام خبر دادم و همون شبانه بابام اومد و من رو برد تا یکوقت شام و صبحانه اضافی دولت را نخورم تا نمک گیر نشم و ...