سمفونی و رقص شعله‌ها

زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

سمفونی و رقص شعله‌ها

زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

خیال و آرزوی حس و لمس گرمای یک خانواده

یادمه ده یا یازده ساله بودم سر کوچه سادات که ده متری مغازه پدرم (خانه مان) بود وایستاده بودیم و با دوستام راجع به همه چی حرف میزدیم. فکر کنم پائیز بود و تقریبا ساعت هشت شب.

  حبیب و رضا که داداش بودند و خانه شان ته کوچه سادات بود داشتند راجع به اتقاقاتی که در خانه شان افتاده بود حرف میزدند.

من تو این فکر بودم که یک خونه که توش پدر و مادر و بچه باشه٬ چه جوری میتونه باشه و سعی میکردم یک اطاقی که توش یک لامپ روشن هست و همه دور هم جمع هستند رو پیش خودم مجسم کنم!

خیلی دوست داشتم بهشون بگم که:

 یک شب میتونم من بیام خونه تون و ببینم که یک خانواده و خونه کامل چه جوریه؟

 اما هیچ وقت نپرسیدم! نمیدونم خجالت کشیدم یا ترسیدم که بپرسم! یا هر دو تاش!!

   

سین شین

کلاس اول و دوم بودم که به شین میگفتم سین و به ‌ژ میگفتم ز

معلممون به یکی از همکلاسیهام گفته بود که باهام تمرین کنه. اون هم نشسته بود بغل دستم و هی میگفت بگو شین٬ من میگفتم سین. میگفت بگو ژ منم میگفتم ز