یادمه ده یا یازده ساله بودم سر کوچه سادات که ده متری مغازه پدرم (خانه مان) بود وایستاده بودیم و با دوستام راجع به همه چی حرف میزدیم. فکر کنم پائیز بود و تقریبا ساعت هشت شب.
حبیب و رضا که داداش بودند و خانه شان ته کوچه سادات بود داشتند راجع به اتقاقاتی که در خانه شان افتاده بود حرف میزدند.
من تو این فکر بودم که یک خونه که توش پدر و مادر و بچه باشه٬ چه جوری میتونه باشه و سعی میکردم یک اطاقی که توش یک لامپ روشن هست و همه دور هم جمع هستند رو پیش خودم مجسم کنم!
خیلی دوست داشتم بهشون بگم که:
یک شب میتونم من بیام خونه تون و ببینم که یک خانواده و خونه کامل چه جوریه؟
اما هیچ وقت نپرسیدم! نمیدونم خجالت کشیدم یا ترسیدم که بپرسم! یا هر دو تاش!!
کلاس اول و دوم بودم که به شین میگفتم سین و به ژ میگفتم ز
معلممون به یکی از همکلاسیهام گفته بود که باهام تمرین کنه. اون هم نشسته بود بغل دستم و هی میگفت بگو شین٬ من میگفتم سین. میگفت بگو ژ منم میگفتم ز