کلاس دوم بودم که دو ماه در بیمارستان لولاگر بستری بودم. فقط بهم سوپ میدادند. اما من که سوپ دوست نداشتم یواشکی غذایم را میریختم دور و از اینور و انور نون کش میرفتم و نون خالی میخوردم. بعضی وقتها هم هیچی نمیخوردم!
بعداز سه چهار روز فهمیدند و باهام حرف زدند. بهشون گفتم که من سوپ دوست ندارم. پرسیدند چی دوست داری؟ منم گفتم چلوکباب. از اون روز به بعد فقط چلوکباب بهم میدادند. چلوکبابشون هم زیاد خوشمزه نبود آخه نه پیاز داشت و نه نمک! میگفتند پیاز و نمک واسم خوب نیست! ولی خیلی بهتر از سوپ و نون دزدکی بود. تازه یه کیف دیگه هم داشت و اون اینکه فقط واسه من چلوکباب درست میکردند! نمیدونین چه کیفی داره که تو یه بیمارستان به اون بزرگی واسه آدم غذای اختصاصی درست کنند و بعضیها هم حسودی کنند. من که یه عالمه کمبود داشتم٬ از همه اینا کیف میکردم.
یکروز آقا دکتره با دو سه نفر دیگه (که فکر کنم دانشجو بودند) اومدند تو اطاق.آقا دکتر گفت دمرو بخواب و بعدش شلوارم رو کشید پائین! هی رو کونم با خودکارش خط میکشید و به اونا میگفت که کجاها میشه آمپول زد و کجا نباید آمپول زد! خلاصه بیشتر از نیم ساعت هر دوتا کپل من رو نقاشی کرد و راجع به دنبه های من حرف زدند و بعدشم رفتند. حیف که دوربین عکاسی نداشتم تا ار نقاشی آقا دکتر یک عکس یادگاری بگیرم!
هشت نه ساله بودم و کلاس دوم. یکروز که گلوم درد میکرد مدیر مدرسه اومد سر کلاس. به من نگاه کرد و گفت پا شو برو خانه تان و هروقت خوب شدی بیا. من با تعجب گفتم: آقا اجازه! مگه ما چیکار کردیم؟! گفت هیچی! تو اوریون گرفته ای!
من که خیلی از هروئین بد شنیده بودم و از هروئینی شدن میترسیدم٬ زدم زیر گریه و تا مغازه (که خانه مان هم بود!) زار میزدم. بابام تا منو دید گفت چی شده؟ گفتم مدیر مدزسه گفت هروئینی شدی و تا وقتی خوب نشدی مدرسه نیا! بابام زد زیر خنده و گفت که هروئین نیست٬ اوریون هست و واسه همین گلویت درد میکنه!
تو همین سن و سال یک بیماری کلوی هم گرفته بودم و نمیدونم واسه کلیه هام دو ماه تو بیمارستان لولاگر که تو خیابان نواب بود٬ بستری شدم یا بخاطر اوریون.