یادته وقتی که تو مغازه زندگی میکردیم٬ شوخی شوخی خودتو به مردن میزدی و من گریه میکردم و وقتی میدیدی من چقدر دوست دارم٬ زنده میشدی؟ یادته بهم میگفتی وقتی آدم داره میمیره خیلی تشنهاش میشه و خوبه که پسرش تو دهنش با قاشق چائی خوری آب بریزه؟ بعدش هم بهم میگفتی که اونموقع من در کنارت نیستم که بهت آب بدم! راستی از کجا میدونستی که نمیتونم پیشت باشم؟
یادته دوست داشتی مجتهد بشم و رساله بنویسم؟ امشب میخوام بهت بگم که دارم رسالهام رو مینویسم. آره بابا جون! چقدر دوست داشتهام که بهت بگم بابا جون٬ اما همش خجالت میکشیدم که بگم! ولی حالا میگم. آخه دارم خودم (اون خود بدم رو) میشکنم. میبینی؟ هم خودم رو میشکنم (۱) و هم تو رو. توی همین وبلاگم. توی همین رسالهام.
میدونی بابا؟ خیلی دوست داشتم واسه آخرین بار میدیدمت. خودم اون چشمهای قشنگت رو میبستم و تو غسالخونه میبودم و ... ولی نشد! حتما میدونی که چرا نشد و میدونم که الان خوشحالی که خودم و نفروختم و نیومدم...
آخه اگه میومدم٬ یا قبل از دیدنت شهید میشدم و باز هم نمیتونستم ببینمت و یا میبایستی به صداقتم٬ دوستام٬ هدفم و آرمانم و از همه مهمتر به خدا و خلقم خیانت میکردم و اونوقت که دیگه نمیتونستم رساله راستکی بنویسم.
آره بابا جونم! این همین رسالهام هستش. همینهائی که تا حالا نوشتهام و مینویسم. تو همینجا غسلت دادم. اون بدیهایی که بهت چسبیده بود رو ازت کندم و ریختم دور و همه٬ خوبی شدی.
یادته بهم میگفتی اگر کسی چهل جمعه پشت سرهم غسل کنه دیگه تنش زیر خاک نمیپوسه و کرمها نمیخورنش؟ و مگه نه اینکه این بدیهاست که مایه و زمینه زوال و پوسیدگی است؟ من هم اینجا بیشتر از چهل بار نوشتهام و با قلم و جوهرم غسلت دادهام و حالا خوب میدانم که دیگه نمیپوسی و ...
خوب حس میکنم که همین الان پهلویم نشستهای و کیف میکنی (حتی خیلی بیشتر از آنوقتها که قرآن میخواندم و کیف میکردی).
میبینی بابا؟ تو این نوشتههام نه تنها تو رو غسل دادم٬ که خودم هم تکلیف خودم رو روشن میکنم و بدیهایم (کثافتهام) رو بالا میارم.
راستی٬ چه خوب شد که امشب خواهرم زنگ زد و گفت که امشب شب سالته و شیش ساله که رفتی! سلام منو به همه ستارهها برسون...
۱: مثل جوجه که پوسته تخم خودش رو میشکنه!
پی نوشت: به دو کامنت پاسخ داده شده.