سالهاست که به دنبالش میگردم اما هنوز پیدایش نکردهام
شاید اگر خدا بودم خودم خلقش میکردم!
همو را که صادق باشد و احساساتم را درک کند و من نیز او را درک کنم.
از آنجائی که بودم٬ سقوط کردم٬ سقوطی آزاد!
به آغوش شعلههائی که خودم افروخته بودم رفتم٬ سوختم و خاکستر شدم ... و بدینگونه بود که سمفونی خاموش شد!
در خاکستر داغ خود٬ ذوب شدم ... شیشهخردههایم را سوزاندم و همچون پرندگان و مرغان در خاک لولیدم و کرمهایم را به خاک سپردم. سوختم و سوختم٬ اما کنترل خودم را از دست ندادم... که اگر داده بودم الان اینجا نبودم!
سپس سبکتر و خالصتر٬ ققنوسوار از خاکستر خود برخاستم و رقصکنان اوج گرفتم.
باید که جمله جان میشدم٬ تا لایق جانان میشدم.
واقعی بودن این تغییر میبایستی در جریان عمل محک میخورد. به همین خاطر چند روزی در وبلاگ رقص شعلهها (بصورتی نیمه گمنام) پروانهوار به گِرد شعلهها رقصیدم ... و حالا به اینجا بازآمدهام که نه تنها سمفونی شعلهها را٬ که رقص شعلهها را نیز در همینجا اجرا کنم.
پینوشت:
نگاه کن که من کجا رسیدهام به کهکشان به بیکران به جاودان