هشت نه ساله بودم و کلاس دوم. یکروز که گلوم درد میکرد مدیر مدرسه اومد سر کلاس. به من نگاه کرد و گفت پا شو برو خانه تان و هروقت خوب شدی بیا. من با تعجب گفتم: آقا اجازه! مگه ما چیکار کردیم؟! گفت هیچی! تو اوریون گرفته ای!
من که خیلی از هروئین بد شنیده بودم و از هروئینی شدن میترسیدم٬ زدم زیر گریه و تا مغازه (که خانه مان هم بود!) زار میزدم. بابام تا منو دید گفت چی شده؟ گفتم مدیر مدزسه گفت هروئینی شدی و تا وقتی خوب نشدی مدرسه نیا! بابام زد زیر خنده و گفت که هروئین نیست٬ اوریون هست و واسه همین گلویت درد میکنه!
تو همین سن و سال یک بیماری کلوی هم گرفته بودم و نمیدونم واسه کلیه هام دو ماه تو بیمارستان لولاگر که تو خیابان نواب بود٬ بستری شدم یا بخاطر اوریون.
مینویسم چرا که فکر میکنم باید بنویسم. بارها و بارها آنها که کم و بیشی از زندگیم را میدانستند گفته بودند بنویس و من نمیدانم به چه دلیل نمینوشتم! شاید سهل انگاری بوده و یا شاید جوهر قلمم و جوهره خودم یخ زده بود!!
سالها پیش مینوشتم و چه خوب با طبیعت به وحدت رسیده بودم در آنجا که نوشته بودم
...
سرخی فلق به هنگام طلوع و سرخی شفق به هنگام غروب٬ خون من استصدای ریزش باران به هنگام شب که تاریکیها را میشوید٬ صدای من است ...
حیف که همه آن نوشته ها ازبین رفت ولی چه باک که اگر جوهر و محتوائی داشته باشم نه تنها همه آنها را٬ که کاملتر و اصیل تر از آن را خواهم نوشت. از اینروست که پوست و پوسته خود را میکنم و ...