X
تبلیغات
رایتل
این نوشته ها تماما عین واقعیت است و هرگونه برداشت و کپی از آنها فقط با اطلاع نویسنده امکان پذیر است



سمفونی و رقص شعله‌ها
  
 زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1385
گربه و گوشت پای من

دریاچه ارومیه یکی از جاهائی ِ که هیچوقت ازش سیر نشدم. انقدر آبش شور ِ که آدم روی آب می‌مونه و می‌تونه رو دریاچه دراز بکشه.

اگه آبش بره تو چشم٬ چشم آدم می‌سوزه. یادمه اون اولش که چشمهام داشت می‌سوخت و موهای منیر جونم خشک بود٬ بهم گفت بیا با موهای من چشمهات رو خشک کن. عجب کِیفی می‌داد. اما بعدش خیار بردیم تو آب و شوری و سوزش چشمهامون رو با خیار تمیز میکردیم.
بعضی‌ها هم تو لجن و ماسه‌های ساحل خودشون رو چال می‌کردند و می‌گفتند واسه یکسری از مرضها خوبه. می‌گفتند که از بیمارستانهای شوروی می‌آیند و سطل٬ سطل از لجنهای دریاچه می‌برند واسه معالجه بعضی از مریضها.
جلوی رودخونه‌ها تور کشیده بودند که یکوقت ماهیها نرن تو دریا. آخه اگه می‌رفتند می‌مردند دیگه!

یک رودخونه از بالای شهر (بهش می‌گفتند بند٬ یکجائی بود شبیه دربند ِ تهران) می‌رفت و می‌ریخت تو دریا. اسمش رودخونه٬ شَهَـرچائی بود. یعنی رودخونهء شهر.
یک روز من و کمال تو خیابون بالای رودخونه وایستاده بودیم و داشتیم رودخونه رو نگاه می‌کردیم. یکدفعه بفکرمون رسید که یک یادگاری از خودمون تو رودخونه بذاریم. هرچی فکر کردیم که چی می‌تونیم بذاریم٬ چیزی به فکرمون نرسید تا اینکه یکهو زد به کله‌مون که می‌تونیم تف بندازیم! از تو خیابون آب دهنمون رو انداختیم تو آبهای رودخونه! اصلا منظورمون بی‌ادبی نبودها! فقط می‌خواستیم یک یادگاری بذاریم.
شاید الان نصف یادگاریم تو رودخونه هستش و نصفش هم تو دریاست! شایدم نصفش رفته آسمون و قاطی ِ ابرهاست!

یکروز که خونه عمه‌جون بودیم٬ فرشهای خونه رو جمع کرد و با گاری رفتیم بیرون شهر٬ لب رودخونه. همه فک و فامیلها اومده بودند کمک. بیست٬ سی نفر می‌شدیم. وقتی که داشتیم برمی‌گشتیم٬ ما بچه‌ها و چند نفر دیگه سوار گاری بودیم که یکدفعه چرخ گاری از یک دست‌انداز رد می‌شه و من می‌افتم پائین و چرخ گاری از روی انگشت پام رد میشه! آخه اسبه که گاری رو میکشید٬ میدوید دیگه!
شاید هم رودخونه فکر کرده بود که بهش بی‌احترامی کردم و نفرینم کرده بود و واسه همین افتادم پائین و ...!

وقتی رسیدیم خونه ٬ منیرجونم یک تیکه گوشت تازه توی هَـوَنـگ می‌کوبـه و با پارچه می‌بنده به انگشتهای پام.
تابستون بود و تو حیاط رو یک تخت چوبی خوابیده بودم. صبح که پا می‌شیم و می‌خوان پام رو ببینند که چه‌جوری شده٬ میبینند که گوشتها نیست!!
می‌فهمند که شب گربه اومده و گوشتها رو خورده و من هم نفهمیدم!! آخه خوابم سنگین بود دیگه!
هنوز هم که هنوزه خوابم سنگینه (فکر کنم)!

 


تعداد بازدیدکنندگان : 147504


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
...
چگونه سایه سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد
مرا به دام می کشد
...
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

*** *** ***
تو آمدی
تو آمدی ز دورها
ز سرزمین ابرها
ز سرزمین نورها
...
نشانده ای مرا به زورقی
ز اوج ها
ز ابرها
ز نورها
...
مرا ببر مرا ببر
امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
...
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

*** *** ***
چه دور بود
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
...
کنون بگوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای باغ برفی فرشتگان
...
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بیکران
به جاودان

به کهکشان به بیکران به جاودان