X
تبلیغات
رایتل
این نوشته ها تماما عین واقعیت است و هرگونه برداشت و کپی از آنها فقط با اطلاع نویسنده امکان پذیر است



سمفونی و رقص شعله‌ها
  
 زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1385
شهر آرزوها...


از خوی تا ارومیه با ماشین بیشتر از دو سه ساعت راه نیست. این ساعتها واسه من خیلی دیر می‌گذشت! می‌خواستم هر چه زودتر به بزرگترین آرزوم برسم و ارومیه رو ببینم. می‌گفتند که پاریس عروس جهان است و ارومیه عروس ایران. توی ماشین وقتی بچه‌ها دیدند که خیلی بی‌قراری می‌کنم٬ از دور یک جائی رو نشون دادند و گفتند اونجا ارومیه است٬ ولی بعدا فهمیدم که پادگان قوشچی و آبادیهای دور و برش بوده! وقتی از پادگان رد شدیم فهمیدم که باهام شوخی کردند و می‌خواستند ببینند عکس‌العمل‌ام چیه!

سه تا پسر عمو و یک عمه داشتم که همه ارومیه بودند با یه‌عالمه دختر‌عمو و پسر‌عمو و فامیلهای دیگه. خیلی از فامیلها منو تا اون موقع ندیده بودند و من هم تا اون موقع نمی‌دونستم اینهمه فامیل دارم! همشون هم خوب و مهربون بودند. عمه‌ام یک باغ انگور داشت که یکهفته رفتیم اونجا. یه عالمه انگورهای خوشمزه داشت و من هر روز صبح نون و پنیر و انگور می‌خوردم. هنوز هم وقتی انگور بی‌دونه می‌بینم٬ به یاد انگورهای باغ عمه‌ام می‌خرم و می‌خورم. یک جور پنیر داشتند که بهش می‌گفتند ؛کوپًه پنیر؛ خیلی خوشمزه بود. پنیرها رو می‌ریختند تو کوزه و می‌کردند زیر خاک که خراب نشه. یادمه گوشت رو هم همینجوری نگه می‌داشتند. گوشت رو سرخ می‌کردند و بعدش با یه‌عالمه روغن می‌ریختند تو کوزه و میکردند زیر ٍ خاک که خراب نشه. بهش می‌گفتند قیمه. اگه بدونین چه کٍیف و هیجانی داشت که یک فانوس بگیری دستت و با صدای جیر جیر ٍ جیرجیرک‌ها از کوچه‌های ناشناخته و ناآشنای ده رد بشی ...جای همه‌تون خالی بود و جای من هم٬ الان خالیه...شوهرعمه‌ام یک رستوران داشت توی ؛مرکز مٍیدانی؛ (میدان مرکز). پسر‌عمه‌ام بعضی روزها به باباش کمک می‌کرد و بعضی روزها هم می‌اومد باغ و با هم می‌رفتیم شکار گنجشک! بهم یاد داد که چه‌جوری تیر‌کمون درست کنم و کمکم کرد که اولین تیر‌کمونم رو درست کنم. یادمه که هیچوقت هیچ گنجشکی نزدیم (خوشبختانه). یک‌بار هم یک بچه‌مار دیدیم که نیم متر بودش. تا پسرعمه‌ام اومد بکشتش مار ٍ دررفت و رفت تو زمین.

 


تعداد بازدیدکنندگان : 147506


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
...
چگونه سایه سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد
مرا به دام می کشد
...
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

*** *** ***
تو آمدی
تو آمدی ز دورها
ز سرزمین ابرها
ز سرزمین نورها
...
نشانده ای مرا به زورقی
ز اوج ها
ز ابرها
ز نورها
...
مرا ببر مرا ببر
امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
...
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

*** *** ***
چه دور بود
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
...
کنون بگوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای باغ برفی فرشتگان
...
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بیکران
به جاودان

به کهکشان به بیکران به جاودان