X
تبلیغات
رایتل
این نوشته ها تماما عین واقعیت است و هرگونه برداشت و کپی از آنها فقط با اطلاع نویسنده امکان پذیر است



سمفونی و رقص شعله‌ها
  
 زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1385
فرار از کمربند (در ادامه آهای آهای بستنی)

وقتی رسیدم مغازه دیدم بابام نشسته اونور خیابون تو سایه٬ جلو ماستبندی شاه غلام و داره کباب میخوره. هیچی بهم نگفت ولی اخماش بدجوری تو هم بود. واسش تعریف کردم که چرخم تو گل گیر کرده بود و واسه این دیر رسیدم. بازم هیچی نگفت. یادمه ریحونهای کبابش سبز سبز بود. نون زیرکباب هم نون سنگک بود. حسابی دهنم آب افتاده بود .یخورده همونجوری وایستادم و دیدم چیزی نمیگه و داره غذاش رو میخوره.

اومدم اینور خیابون و رفتم تو مغازه (خانه) خودمون. خیلی دلم شور میزد. رفتم ته مغازه رو نیمکت نشستم. دیدم بابام اومد. کمربندشو باز کرد. همون که کلفت و چرمی بود و هیچوقت پاره نمیشد. من خودمو چسبوندم به دیوار. بابام هم با کمرش کتکم میزد و منم هی خودمو بیشتر میچسبوندم به دیوار. خیلی دوست داشتم دیوار دهن باز کنه و بغلم کنه یا کمربند بابام پاره بشه. ولی هیچکدوم اینا نشد! خودمو مچاله کردم و همینجوری که بابام میزد٬ یهو از زیر دست و پاش در رفتم!

بابام هم دوید (یک پاش میلنگید) دنبالم و داد میزد بیا٬ دیگه کاری باهات ندارم! وقتی دید بهم نمیرسه٬ برگشت و مغازه رو سپرد به همسایه بغلی و سوار دوچرخه اش شد و افتاد دنبالم. منم انداختم تو کوچه پس کوچه ها و سعی میکردم از کوچه هائی برم که جوب داشته باشه و راحت نشه با دوچرخه از روی جوبها رو شد تا سرعتش کمتر بشه.

بدجوری ترسیده بودم و اون موقع به هیچی فکر نمیکردم غیراز فرار و فقط میدویدم. خودمو به خیابون بابائیان رسوندم. دیگه بابام گمم کرده بود. هیچی پول نداشتم٬ قاچاقی سوار اتوبوس توپخونه شدم و رفتم پارک شهر.

 

پینوشت: اینم بگم که شرایط کودکی من و رفتارها و برخوردهای بابام تقصیر (اصلی) او نبوده٬ که تقصیر جامعه و رهبران جامعه بوده است.

 


تعداد بازدیدکنندگان : 147468


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
...
چگونه سایه سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد
مرا به دام می کشد
...
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

*** *** ***
تو آمدی
تو آمدی ز دورها
ز سرزمین ابرها
ز سرزمین نورها
...
نشانده ای مرا به زورقی
ز اوج ها
ز ابرها
ز نورها
...
مرا ببر مرا ببر
امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
...
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

*** *** ***
چه دور بود
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
...
کنون بگوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای باغ برفی فرشتگان
...
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بیکران
به جاودان

به کهکشان به بیکران به جاودان