X
تبلیغات
رایتل
این نوشته ها تماما عین واقعیت است و هرگونه برداشت و کپی از آنها فقط با اطلاع نویسنده امکان پذیر است



سمفونی و رقص شعله‌ها
  
 زندگی سرشار از شعله‌ است و در درون هر فرد آتشفشانی از شعله‌ها می‌باشد

 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1385
خیال و آرزوی حس و لمس گرمای یک خانواده

یادمه ده یا یازده ساله بودم سر کوچه سادات که ده متری مغازه پدرم (خانه مان) بود وایستاده بودیم و با دوستام راجع به همه چی حرف میزدیم. فکر کنم پائیز بود و تقریبا ساعت هشت شب.

  حبیب و رضا که داداش بودند و خانه شان ته کوچه سادات بود داشتند راجع به اتقاقاتی که در خانه شان افتاده بود حرف میزدند.

من تو این فکر بودم که یک خونه که توش پدر و مادر و بچه باشه٬ چه جوری میتونه باشه و سعی میکردم یک اطاقی که توش یک لامپ روشن هست و همه دور هم جمع هستند رو پیش خودم مجسم کنم!

خیلی دوست داشتم بهشون بگم که:

 یک شب میتونم من بیام خونه تون و ببینم که یک خانواده و خونه کامل چه جوریه؟

 اما هیچ وقت نپرسیدم! نمیدونم خجالت کشیدم یا ترسیدم که بپرسم! یا هر دو تاش!!

   


تعداد بازدیدکنندگان : 147476


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
...
چگونه سایه سیاه و سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
...
نگاه کن تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد
مرا به دام می کشد
...
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

*** *** ***
تو آمدی
تو آمدی ز دورها
ز سرزمین ابرها
ز سرزمین نورها
...
نشانده ای مرا به زورقی
ز اوج ها
ز ابرها
ز نورها
...
مرا ببر مرا ببر
امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
...
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

*** *** ***
چه دور بود
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
...
کنون بگوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای باغ برفی فرشتگان
...
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بیکران
به جاودان

به کهکشان به بیکران به جاودان